عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

سارینا با دوستاش

    شب عید قربان ستایش و کوثر جون به همراه مامان و باباهاشون به خونه ما اومدن. اون ها اولین بار بود که به دیدنت می آمدن. تو هم خوابت رو کرده بودی و شکمت هم سیر بود به همین خاطر خدا رو شکر تا آخر مهمونی خوش اخلاق بودی و با ستایش خانوم و کوثر جون کلی بازی کردی.   این هم چند تا عکس از مهمونی اون شب:   ...
24 آبان 1390

عید قربان

      امسال هم مثل سال های پیش بابا جونی شون، روز عید قربان، قربونی داشتن. بابا محمد تو رو پیش ببعی برد و من فکر می کردم که بار اول ببینی شاید کمی بترسی ولی از ترس هیچ خبری نبود و این چند تا عکسی هم که ازت گرفتن دائما حواست به ببعی بود و می خواستی پاهات رو به اون بزنی.         توی عکس پایین هم آماده شده ای که برای ناهار ( ظهر عید قربان) خونه عمو عباس شون بریم: ( در ضمن بگم  لباسی که تن خانومی است عمه فرزانه زحمتش رو کشیده و برات از کیش خریده، دستش درد نکنه.)     یه کمی داری بد اخلاقی می کنی، چون وقت خوابت بود .  ...
22 آبان 1390

شب عید قربان

امسال (١٣٩٠) دعای عرفه رو توی خونه با صدای تلویزیون خوندم چون می دونستم که نمی تونم تو رو توی مسجد نگه دارم...  توی شب عید قربان همگی از عمه ها و عمو ها خونه ی بابا جونی شون جمع بودن. اون شب همه ی عمو های بابا محمد هم بودن و در واقع مهمونی اون شب به خاطر پا گشاد کردن عمو مهدی و زنعمو ایمانه بعد از عروسی شون بود.( یعنی بعد از عروسی شون اولین بار بود که به خونه مامان جونی شون می آمدن) البته عروس و داماد ( زنعمو ایمانه و عمو مهدی) سه روز جلوتر از تهران اومده بودن و برای ماه عسل شون به شمال رفته بودن   عمه مریم و عمه فرزانه و زنعمو کوکب شان از تهران اومده بودن. خلاصه همه جمع بودن و شب خ...
22 آبان 1390

سارینا و گل ها

هفته پیش که خونه مامانی منیژه رفته بودیم، زندایی میترا از باغ سبز کلی گل آورده بود. بابا محمد هم از فرصت استفاده کرد و کلی عکس هنری از سارینا و گل ها گرفت:  (اول که این همه گل دیده بودی با تعجب نگاه می کردی ولی کم کم دیگه لبخند تحویل بابایی می دادی)  ...
21 آبان 1390

اواخر هفت ماهگی (دست دسی)

عزیزم، نفس مامان، تو هفته های دوم و سوم هفت ماهگی ات با شیرین کاری هات کلی اتفات خوب و به یاد ماندنی رو برای من و بابایی رقم زدی.     کاملا تنهایی و با تسلط کامل می تونستی بنشینی و خودت دوباره حرکت کنی . با خوندن دست دسی سریعا شروع به دست زدن می کنی و وقتی صدای آروم دستات رو موقع دست زدن می شنوم، سریع بغلت می گیرم و یه فشارت می دم و حتی بعضی مواقع گریه ات در میاد       ولی چه کنم که این گونه مواقع نمی تونم خودم رو کنترل کنم.... عکس دست دسی دخترم: توی این هفته ها هنوز چهار دست و پا و سینه خیز رو مخلوط می ری ولی خیلی سریع تر از قبل و ما بی صبرانه...
21 آبان 1390

سفر مشهد مامان منیژه

گلم، مامانی منیژه یه هفته قبل از عید قربان به مشهد رفت و مدتی که نبود خاله زهرا مهمون خونه ما بود. توی این مدت مثل اینکه تموم دنیا رو به خاله داده بودند چون صبحانه و نهار و شام ( و میان وعده ها) فقط سارینا می خورد. و با زور برای چند ساعتی تو رو از او دور می کردم که خاله به درس هاش برسه خلاصه در این مدت که خونمون بود بیشتر وقتت رو با او می گذروندی و من هم راحتتر به کارهام می رسیدم. عکس خاله زهرا و سارینا وقتی که خاله خونمون بود:    بعد از دو روز مامانی منیژه از مشهد برگشت. تا تونسته بود برات سوغاتی خریده بود و به قول خاله زهرا می گفت برای سارینا بیشتر از همه سوغاتی خریده. ه...
18 آبان 1390

داستان غذا خور شدن سارینا

عزیزم، طبق حرف آقای دکتر از ماه ششم  سرلاک رو شروع کرده بودم و غذا خوردنت هم از ماه هفتم آغاز شد. نمی دونم چرا فرینی و حریره بادوم یه جورایی به بدنت نساخت و خیلی اذیت شدی به همین خاطر با احتیاط از همون هفته اول هفت ماهگی سوپ رو برات شروع کردم.(در همین ایام بود که سرما خورده بودی و آنتی بیوتیک مصرف می کردی به همین خاطر خیلی ضعیف شده بودی. خیلی خودم رو سرزنش می کردم که چرا مواظبت نبودم و این اتفاق افتاد.و دائما هم بابایی می گفت که دخترم ضعیف شده خلاصه من و بابایی خیلی نگرانت بودیم ) الان چند روزی می شه که داری سوپ می خوری و خدا رو شکر مثل اینکه بهتر از فرینی و حریره بادوم به بدنت ساخته ولی هنوز هم، با احتیاط و خیل...
17 آبان 1390

خوشحالم...

گلم، یه جورایی  به من وابسته شده ای و اگه توی یه جمعی باشیم، کاملا نبود من رو احساس می کنی، این احساست رو اخم توی صورتت و بعضی مواقع گریه هات نشون می ده و وقتی تو رو توی بغلم می گیرم، آروم می شی... خوشحالم از اینکه دخترم توی آغوشم آروم می گیره ... توی این گونه لحظات خیلی خیلی خیلی واضح احساس مادر بودن رو درک می کنم.   خدای من به خاطر تموم نعمت هات ازت ممنوم... ...
14 آبان 1390

تنهایی بازی کردن رو دوست نداری...

از وقتی که پا توی هفت ماهگی ات گذاشتی، یکی از تغییرات واضحی که کرده ای، این هست که خیلی وابسته به من شده ای و اصلا تنها نمی تونی بازی کنی و اگر تو رو تنها با اسباب بازی هات بگذارم بعد از یه مدت کوتاهی صدای گریه هات در می یاد و این معنی اش این است که می خواهی یه نفر باهات بازی کنه و تنهایی بازی کردن رو دوست نداری... به همین خاطر بیشتر روزم رو با عسلم می گذرونم و ایامی که در وسط روز به خواب می ری، سریعا به کارهام باید برسم . بعدازظهرها بیشتر وقتت رو با بابایی می گذرونی و باهاش کلی بازی می کنی، به همین جهت من از فرصت استفاده می کنم و بیشتر کارهای روز بعدم رو انجام میدم. ...
14 آبان 1390

هفته اول هفت ماهگی

  دخترم، از آغاز ماه هفتم زندگی ات عادت کرده ای که وقتی می خواهی بیشترین ذوق و خوشحالی ات رو نشون بدی، دهانت رو باز می کنی و "ه ه ه ه " می کنی و نشون می دی که خیلی شارژ و خوشحال هستی.   راه رفتنت هم شده یکی در میان چهار دست و پا و سینه خیز به این صورت که حالت چهار دست و پا رو به خودت می گیری و یه کمی زانوهات رو تکون می دی، سر می خوری و یه تیکه سینه خیز می ری دوباره چهار دست و پا و سینه خیز به همین ترتیب ادامه می دی تا به هدفت برسی. در میان راه رفتن یکی در میانت بعضی مواقع که خسته می شی یا می خواهی تغییر مسیر بدی، خودت به تنهایی نیم خیز می شینی و کم کم کمرت رو صاف می کنی و بعد از چند لحظه دوباره به راهت ادامه می...
12 آبان 1390